فال حافظ · غزل ۱۱۲

کنج قناعت

آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین دادصبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد

وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموختهم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدمکه عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد

گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیستآن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکنهر که پیوست بدو، عمرِ خودش کاوین داد

بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جویخاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کفِ غصه دوران، دلِ حافظ خون شداز فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد

تأمل روانشناختی

«گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی است / آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد» از آرامشی می‌گوید که از قدرشناسی آنچه داریم می‌آید. مقایسه مداوم با دیگران، حتی ثروتمندان را ناراضی نگه می‌دارد. قناعت به معنی نخواستن نیست؛ یعنی دیدن ارزش آنچه همین حالا در دست ماست.

پرسشی برای امشب

اگر امروز به جای آنچه نداری، سه چیز ارزشمند را که داری بشماری، آن‌ها چیست؟

فال حافظ پیشگویی نیست؛ تأمل‌ها برای خودشناسی و گفتگو نوشته شده‌اند و جنبه درمانی یا تشخیصی ندارند.

فالت را با دیگران به اشتراک بگذار

نیتی تازه

اگر دلت می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنی

متخصصان اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس