فال حافظ · غزل ۲۶۱

شب آبستن روز است

درآ که در دلِ خسته، توان درآید بازبیا که در تنِ مُرده، رَوان درآید باز

بیا که فُرقَتِ تو، چشمِ من چنان در بستکه فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفتز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز

به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارمبه جز خیالِ جمالت، نمی‌نماید باز

بدان مَثَل که شب آبستن است روز از توستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظبه بویِ گُلبُنِ وصلِ تو می‌سُراید باز

تأمل روانشناختی

«بدان مثل که شب آبستن است روز از تو / ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز» از انتظاری امیدوار در دل شب می‌گوید. شب‌های سخت، آبستن صبح‌اند. و «غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت / ز خیل شادی روم رخت زداید باز» یادآوری است که غم، هر چقدر بزرگ، با نیروهای شادی قابل عقب‌نشینی است.

پرسشی برای امشب

این شب سخت، آبستن چه صبحی می‌تواند باشد؟ تا آن صبح، چه «ستاره‌هایی» را می‌شماری؟

فال حافظ پیشگویی نیست؛ تأمل‌ها برای خودشناسی و گفتگو نوشته شده‌اند و جنبه درمانی یا تشخیصی ندارند.

فالت را با دیگران به اشتراک بگذار

نیتی تازه

اگر دلت می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنی

متخصصان افسردگی