فال حافظ · غزل ۳۱۸

به درمانم نمی‌کوشی

مرا می‌بینی و هر دَم زیادَت می‌کنی دَردَمتو را می‌بینم و میلم زیادَت می‌شود هر دَم

به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داریبه درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم؟

نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزیگُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم

ندارم دستت از دامن، به جز در خاک و آن دَم هَمکه بر خاکم روان گَردی بگیرد دامنت گَردم

فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم دَم می‌دهی تا کی؟دَمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جُستمرُخَت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویتنهادم بر لبت لب را و جان و دل فِدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌دهچو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم

تأمل روانشناختی

«به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری / به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم؟» گلایه کسی است که احساس می‌کند دیده نمی‌شود. گاهی طرف مقابل واقعاً درد ما را «نمی‌داند»، چون هرگز روشن بیانش نکرده‌ایم. و «گذاری آر و بازم پرس» درخواستی ساده و انسانی است: احوالم را بپرس.

پرسشی برای امشب

آیا کسی درد تو را «نمی‌داند» چون آن را صریح نگفته‌ای؟ چه درخواست ساده‌ای از او داری؟

فال حافظ پیشگویی نیست؛ تأمل‌ها برای خودشناسی و گفتگو نوشته شده‌اند و جنبه درمانی یا تشخیصی ندارند.

فالت را با دیگران به اشتراک بگذار

نیتی تازه

اگر دلت می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنی

متخصصان مشکلات رابطه عاطفی